ساراسارا، تا این لحظه: 17 سال و 6 روز سن داره

سارا عزيز مامان و بابا

يك شب وحشتناك

سلام سارا خانوم اگه بدوني ديشب چه كارهايي انجام دادي خودت از خودت مي ترسي بذار تا برات بگم همش لجبازي و زبون درازي مي كردي نمي دونم چرا آنقدر بدي كردي كه حسابي من و بابا رو عصباني كرده بودي سارا خانوم آخه اين كار چيه كه مي كني بايد شب ساعت 9 تا 10 ديگه بگيري بخوابي حالا بذار تا ديشب و برات بگم  آنقدر اذيت كرده بودي كه من با شما قهر بعدش رفتم جا براي خودم انداختم و گرفتم خوابيدم تقريباً ساعت 12 شب بود بعد بابا هم گرفت خوابيد ولي شما اصلاً همش چراغ ها رو مي رفتي روشن مي كردي و من و بابا دعوات مي كرديم ولي اصلاً حرف به گوش شما نمي رفت كه نمي رفت دوباره بلند مي شدي و مي رفتي و روشن مي كردي خلاصه بالاخره راضي شدي كه خاموش باشه و...
5 تير 1391

تولد امام حسين (ع)

  تولد امام حسین (ع)   به روز سوم ماه شعبان سال چهارم هجرت دومین فرزند برومند حضرت على و فاطمه، كه درود خدا بر ایشان باد، در خانه‏ ى وحى و ولایت، چشم به جهان گشود. چون خبر ولادتش به پیامبر گرامى اسلام (ص) رسید، به خانه‏ ى حضرت على و فاطمه (ع) آمد و اسماء  را فرمود تا كودكش را بیاورد.اسماء او را در پارچه‏ اى سپید پیچید و خدمت رسول اكرم (ص) برد،آن گرامى به گوش راست او اذان و به گوش چپ او اقامه گفت. به روزهاى اول یا هفتمین روز ولادت با سعادتش، امین وحى الهى، جبرئیل، فرود آمد و گفت: سلام خداوند بر تو باد اى رسول خدا، این نوزاد را به نام ‏پسر كوچك هارون‏ «شبیر» كه به عربى‏«...
3 تير 1391

عيد مبعث

  پيشاپيش عيد بزرگ مبعث را به تمام مان و باباها و كودكان عزيزشان تبريك مي گويم عيدتان مبارككككككككككك       یا محمّد با کتاب آسمانی آمدی                            یا محمّد با پیام مهربانی آمدی      دین تو راه نجات از ظلمت است                                راه دوری از گناه و نکبت است  ...
27 خرداد 1391

مورچه و دوستش

مورچه و دوستش مورچه داره می بافه با نخ زرد و یشمی برای دوستِ خوبش یه شالِ گرمِ پشمی ریخته کنارِ دستش صد تا کلافِ کاموا مورچه می گه: «خدایا! تموم می شه تا فردا؟» زرافه دوستِ مورچه فردا می شه سه سالش هر چی براش می بافه تموم نمی شه شا لش   ...
27 خرداد 1391

پارك ارم با سارا

سلام من و سارا و بابا محسن پنجشنبه شب رفتيم پارك ارم البته ساعت 11 شب راه افتاديم رفتيم و ساعت 3 نيمه شب خانه بوديم خيلي خوش گذشت هم به سارا هم به مامان  بابا سارا خانوم همه چي سوار شد ديگه از چيزي نمي ترسيدي اسب سواري كرد و استخر توپ رفت خيلي خوشش اومد آخه قديما هر وقت كه مي بردمش مي ترسيد و اصلاً بازي نمي كرد و اين دفعه خيلي خيلي بهش خوش گذشت   رفت و سرسه بادي حسابي بازي كرد اون بالا يه اقايي نشسته بود و بچه ها رو از اون بالا هل مي داد پائين براي همين سارا خانومي ما ترسيد و بعد 5 الي 6 سري سرخردن ديگه بالا نرفت و همونجا روي تشك بالا و پائين مي پريد   خلاصه بعدش رفتيم باهم  سوار هواپيما شديم خيلي خوشش اومد ...
20 خرداد 1391

سوره های جدید قرآن

  سارا خانوم ما دوتا از سوره های قرآن رو یادگرفته بود به نام توحید و کوثر این خانوم خانوما دو تا سوره دیگه هم یاد گرفتن و بسیار بسیار زیبا برای مامان و بابا می خونه سوره ناس و سوره والعصر خیلی قشنگ  می خونه تازه می خواد سوره های دگه از قرآن هم یاد بگیره انشاءالله همیشه همین قرآن محافظ سلامتیت باشه مامان جون
13 ارديبهشت 1391